نمی دونم عشق سوپ پیازچه متین بود یا بیشتر توی بارون راه رفتن
حس درد بود در بیانیه جدید یا بیشتر خالی شدن؟
حس بیهودگی بود یا افتخار
اولین و آخرین باری که از اسب به زمین افتادم هیچکس منو ندید
فقط “نظر” بود در مانژ بیضی یا بهتره بگم بیضوی و من
اما اونروز دیگه سوارش نشدم
دهنه اش رو گرفتم و با هم قدم زدیم
من روی دوتا پا اون چهار تا پا داشت
باهاش حرف زدم :” شادی الان چه حسی داری؟ قدرت؟ خوشحالی که منو زدی زمین؟ منم خوشحالم
غرورم رو شکستی…می فهمی؟”
برای اینکه کسی ناراحتی منو نفهمه با خنده به همه می گفتم بالاخره افتادم
اگر کسی می افتاد باید شیرینی می داد
قانون جالبی بود… بفرمایید دهن تونو شیرین کنید من افتادم
بعد از اونروز انقدر با احتیاط سواری کردم تا دیگه نیافتم

آدم های بزرگ وقتی درد دارند حرف هایی می زنند تا حرف های دل شون رو نزنند
اما اگه از یه دریچه دیگه بهشون نگاه کنی
از دریچه اتاق تاریک می تونی برق مات چشم هاشونو ببینی
اتاق تاریک با هیچ کس تعارف نداره و به کسی دروغ نمی گه
مثل کتاب مقدس که در اون هیچ کس و هیچ چیز مقدس نیست
گناه نوشته میشه ولی کار خدا هم نوشته میشه
میبینی تنها در جایی که ایمان هست خدا کار میکنه و جواب میده
ایمان به خدایی که میشه اون رو لمس کرد و بوسید
خدایی که انقدر ما رو دوست داره تا حدی که به خاطر ما به زمین پست میاد و ما رو در آغوش میگیره
اون لحظه می فهمی چقدر از آدم هایی که مثل خودت محتاج هستند بی نیاز بودی
می فهمی که افکار عمومی در راه تو به هدف ات پوچ و قابل گذشته
برای لحظه هایی که فقط خداوند زنده کنارمون بود شکر
برای کارهای عجیب اش، برای پله های سختی که به سمت بالا میره شکر
برای وجود نازنین کسانی که شاید فقط به خاطر خوش شانسی جای اونها نبودیم شکر
برای استقامت شون و لیاقت شون شکر
برای روزنه های آزادی که بدست اونها ثبت شد هزار بار شکر
بیهودگی در کار نبود
باران بود
شکر
بخوانیم و بنوازیم
خداوند راهی بهرم مهیا سازد
در جایی که امیدی نیست
او راهی ایجاد کند
هستی محو شود
اما کلامش ماند
او راهی ایجاد کند
امروز

Share and Enjoy:
  • Print
  • Digg
  • Sphinn
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Mixx
  • Google Bookmarks
  • Blogplay

Comments

۶ پاسخ to “کلاس شیرینی نوامبر”

  1. ترنج در آبان ۹م, ۱۳۸۸ ۱۱:۲۶ ب.ظ

    خوشمزه بود با طعم شکلات ۹۹درصد

  2. James در آبان ۹م, ۱۳۸۸ ۱۱:۳۶ ب.ظ

    دلم براش تنگ شده بود، شاید امشب باهاش باشم، شاید او با من باشه، شاید!

  3. ali n در آبان ۱۱م, ۱۳۸۸ ۵:۰۸ ق.ظ

    sar zadam , tashrif nadashtid!

  4. حیرانی در آبان ۱۱م, ۱۳۸۸ ۱۱:۱۱ ق.ظ

    دل خوش از آنیم که حج میرویم
    غافل از آنیم که کج میرویم
    کعبه به دیدار خدا میرویم؟
    او که همینجاست کجا میرویم؟
    حج بخدا جز به دل پاک نیست
    شستن غم از دل غمناک نیست
    دین که به تسبیح و سر وریش نیست هرکه علی گفت که درویش نیست
    صبح به صبح در پی مکر و فریب
    شب همه شب گریه و امن یجیب

  5. Masoud در آبان ۱۱م, ۱۳۸۸ ۸:۴۶ ب.ظ

    سلام
    مریم عزیز زیبا نوشته بودی مثل همیشه در کناره هایمان گاه ی چیزهای متفاوتی را می شود حس کرد

  6. کیارش سرمدی در آبان ۱۲م, ۱۳۸۸ ۱۲:۱۵ ق.ظ

    از چی حرف می زنی؟ بی نیازی؟
    شاید فقط تو میتونی
    "اگه از یه دریچه دیگه بهشون نگاه کنی" گفته بودی…داشت از یادم می رفت

نظرات