اسفند
۸
چرا افتخارات ما در قدیم مانده است؟
دسته بندي دستهبندی نشده | ۲ نظر
اما دانشجوها ول کن معامله نبودند…معامله ای که برایشان خیلی سود داشت .
تا بحال ندیده بودند کسی اینگونه عاشقانه در خدمت آنها باشد وخودش داوطلبانه بخواهد که به آنها “سواد” یاد بدهد.
سوادی که نه فقط آن را قاب کنند و به دیوار بزنند تا قند در دل مادرانشان آب شود،
نه اینکه با آن کت و شلوار بخرند و به خواستگاری بروند،
نه سوادی که بوفالوها با آن برای بی سوادان تبلیغات کنند و رای جمع کنند،
با آن مردم را تیغ بزنند و بریزند در سفره شان و تمجید های گشنه گدایانی را بخرند
که عمری را فقط زیر میز نشسته اند تا سیر شوند از ریزه هایی که از دهان شکم گنده ها میریزد.
سوادی که با آن زبانشان را دراز کنند و برای دفاع از خود بگویند آنها کوتوله اند که مثل ما بوفالو نیستند!
کلاس تمام شده بودن و چند نفری را که تشویق ها، تهدید ها و هشدارهای استاد آنها را بر صندلی میخکوب کرده بود ول کن معامله نبودند.
بسیار گرسنه بودم ولی دیدنشان برایم لذت بخش بود نه فقط به این خاطر که دور با ارزش ترین جواهرزندگی ام حلقه زده بودند بلکه می دیدم زنانی که به حاشیه کشیده شده بودند امروز خود را متفاوت می دیدند واین متفاوت زندگی کردن را حق خود می دانستند.
مردانی که در آینده می خواهند نه فقط تحلیلگران با سواد، بلکه کسانی باشند که بدون مشت های گره کرده در هوا به همان جایی برسند که قطار دنیا پیش رفته و سه ده ایستگاه جلوتر است.
ایستگاهی که در آن انسانیت هست… انسانیت، هنر می سازد و هنر، بودن و عشق ورزیدن را!
در ایستگاه شب بوفالو ایستاده است و شکلک در میآورد در حالی که دنیا دارد کار خودش را میکند
دنیا طعم مدرنیته را می چشد و لذت می برد و اینجا تحلیل گران پست مدرنیسم آب ندیده تنبانشان را در آورده اند و برخی نیز در این دریای خیالی غرق شده اند.
امروز این چند نفر که ول کن معامله نیستند می دانند که میتوانند در گفتگوی تمدن ها فقط شنونده نباشند.
دیگر افتخار به تخت جمشید و هنرهای سنتی قدیم برای آنها کافی نیست، افتخار هنر مدرن ایران می رود که سوار بر قطار در حال حرکت دنیا شده و به بازی راه یابد.
نه آن بازی که قاعده آنرا بوفالوهایی با ماسک های پوپولیستی نوشته اند
به کرسی نشاندن این حق مسلم یعنی سهیم بودن در نوشتن قاعده بازی و بیرون کشیدن حاشیه هایی که در سیاه چال های شکم گنده ها بوی نا گرفته اند
…
آیا این چند نفر، با این همه انگیزه و این همه شور و شوق که ول کن معامله هم نیستند بعد از رویارویی با اعداد و ارقام روی فیش دستمزد یا حقوقشان یا روی اتیکت مغازه ها، قیمت لنزها، قسط ماشین و مهریه، پول پیش خانه و… باز هم در همین درجه از ایمان به هدف شان می مانند؟ آیا همین هایی که ول کن معامله نیستند سیب سرخشان را در پستوی خاطراتشان پنهان و در برابر بسته های اسکناس و پشتوانه هایی فقط برای زنده بودن!!! سر خم میکنند؟ چند نفر از این هایی که ول کن معامله نیستند، فردا از پست ها و افتخارات واهی شان در کافه ها صحبت میکنند و به دفاع از بدیهیات می پردازند در حالی که قطار ده ایستگاه جلوتر رفته است؟
اسفند
۷
ماه خوشمزه
دسته بندي دستهبندی نشده | ۳ نظر
بهمن
۲۷
و یک همکلاسی دیگر پیاده می شد و جیغ هایی که به هوا میرفت
بوی دبیران پیر و جوان پیچیده بود در نفس های سفیدمان در هوا
از شاد دل ترینشان بگیر تا حجاری که با نیم من عسل هم خوردنی نبود!
زنگ تفریح زده شد دیشب در خیابان پهلوی!
چهارده سال پیش هم وقتی تعطیل میشدیم سر و صدایمان خیابان را پر میکرد
و چشم غره های عابرین با آن سالها تفاوتی نکرده بود
حرف های شانزده سالگی تا کلمات قصار ۳۲ سالگی
آینده های آن روزهایمان شده بودیم.
معلم، مهندس، دکتر، تاجر، معمار، مادر!
دیشب به یادم آوردند آنقدر هم که فکر میکردم ساده و عینکی نبودم
فقط یک بار از مدرسه فرار کرده بودیم آخر که چک اش را من خوردم
نمره های انظباط بچه های ریاضی دبیرستان ایرج رستمی را مرور کردیم
صدای خنجره خانم رئیسی که برای صحاف زاده و شهیدی
چند بار در هوا طنین انداز شد؟
دیدن صورت های جا افتاده شان و نگاه های خسته آنها تلنگری بود که
تغییر کرده ایم… حواست هست؟
سولماز مبصرمان، شوهرش می گفت که هنوز هم پستش را در خانه حفظ کرده
صفوی… هانیکو و هنوز هم همان عینک! فقط مقنعه نداشت
انسیه را که می دانستیم نمی آید آنروز ها هم زنگ تفریح بیرون نمی آمد
مهربخش هم که همیشه یا سرما خورده بود یا مزاجش خوب نبود
یادم نمی آمد خیلی ها را ولی دیدنشان همه آن کرکر خنده ها را زنده کرد
کاش بین ما بودی تا به من حق می دادی و گله نمی کردی که چرا رفتی!
آنوقت می دیدی که هیچ کس ذات خود را عوض نکرده بود.
پسرمان هم با دیدن همکلاسی های قدیمی ام به هیجان آمده بود.
هم بازی هم پیدا کرده بود آنجا، با اینکه از خودش بزرگتر بود ولی خوشحال بود و کلی بازی کرد.
تو هم کودک هستی و بازی می کنی با من…وقتی که لعنت گرفته ام
و حوصله ات را ندارم.
……………………………………………………………..
تو کودک باش… لوبیای سحرآمیز کوچولویم.
بر من بپیچ!
تروریست باش..پاچه خواری کن..دروغ بگو
من ولی
جایگاهم همانی است که ساختی
سر شارم از گل هایی که بوی آنها نیز سفید است
چه درآرامگاه باشم و چه نزدیک در امامزاده
فردا
خوب خواهم شد …مهربان تر از همیشه
با چنگال هایی تیز تراز دیروز
با لنزی که جز نورهای زرد و سفید چیزی دیگر نمی بیند
خبری نیست از ظلمت و آن فاجعه
تا این نور جاریست
تا تو چرخان مثل یک روح
در پایینِ این بالا سرگردان شده ای
و در همان حجمی زندگی خواهم کرد
بدون تو
عشق را فراموش می کنم چون میخواهم هلاک شوم…زیبا و ناله کنان.
این همه چیز بود
عشق ورزیدن با دور تند
ساعتی بعد آرام گرفتن در آنکه دوستش داری
این زمان خوبی است
- “همه چیز،( تو) هستی برای بودنم”
آری… همه آنچه که هستم را از دست تو گرفته ام
برای بودنم یک عمر نیازمند تو هستم
تو که ببر… نه! تو گرگِ ملاطفتی
این روزها مثل فواره ام… ای لوبیای سحرآمیزم
روزهای اولین برای من روزگار دیگریست
تو بر من نپیچ روزهایی که مرا از تو دور میکند
و تو را غمگین!
نور این روزها کاذب است
تا اطلاع ثانوی، تا وقتی سفیدِ سفید نشوم
نورپردازی تعطیل است
……………………………………………………………………………….
این حیاط مدرسه ما بود. به علت ملیت و غیرت و توهمات ایرانی مان از نصب عکس دلخواه بیمارم
بهمن
۲۶
ای زمین بارور
دسته بندي دستهبندی نشده | نظر بدهيد
بارها انگشتان مزاحم فلاسفه یاوه گو، تو را آزرده و شکنجه داده اند.
بارها دست موذی علم، به زیبایی تو لطمه زده است.
بارها مذاهب مختلف تو را در میان بازوان نحیف خود گرفته،
و قویتر از هر منگنه ای فشارت داده اند،
تا تو بهتر بتوانی به نیرومندی خدایان پی ببری
اما تو…
همیشه، بدین همه، با زبان خاص خودت، با زبان بهار پاسخ داده ای
بهمن
۲۰
کوچه پائیز دلش تنگ می شود
دسته بندي دستهبندی نشده | ۱ نظر
خبر فوت ژازه امروز خاطره بم را در من زنده کرد. جایی که برنامه دیدنش را برای بهمن آن سال گذاشته بودیم و با خاک یکسان شد. من از رفتن کسی به جایگاه ابدی اش ناراحت نمی شوم فقط از این خوشحال نیستم که چرا برای برنامه ریزی عجله نمی کنم؟
باید سرکش تر از اسبهای ژازه باشم که نجیبانه جلوی در ورودی خانه برای مهمانان سر خم می کردند ؟
عکس از: نریمان چایچی
ژازه طباطبایی از پیشگامان هنر مدرن در ایران و تلفیق آن با مایههای هنر سنتی و نقاش و حجمساز برجسته معاصر است که در حال حاضر چند ساعت است که فوت کرده است.
طباطبایی پایهگذار و مدیر گالری هنرمدرن ایران است. آثارش در استرالیا، چین، انگلیس، فرانسه، آلمان، یونان، هند، ایران، ایتالیا، موناکو، اسپانیا، سوئد، ترکیه، آمریکا و یوگسلاوی نمایش داده شدهاند. همچنین آثار وی به جشنوارههای پاریس، سن پائولو و جشنواره دوسالانه ونیز رفته و بیش
۱۰ جایزه بینالمللی را دریافت کرده است.
در سال ۱۳۴۶ خسرو سینائی کارگردان سینما فیلمی با عنوان ” شرح حال” و در سال ۱۳۷۶ نیز فیلم دیگری درباره زندگی وی با عنوان”کوچه پائیز” ساخت.
بهمن
۱۷
حمام زایمان
دسته بندي دستهبندی نشده | ۲ نظر
امروز انگار روز نفرت من از زنان بود
مخصوصا” از دیوانگان تاریخ…خل ها و چل ها
از زنی که میخواهد رئیس جمهور شود
از زنی که بند سوتین اش از زیر لباس ورزشی اش زده بود بیرون
در حالیکه یک لباس درست و حسابی که سوتین هم نمی خواهد
فقط قیمت ۵ گرم از ان طلاهای بی ریختی بود که به سر و گردن و گوشش آویزان کرده بود
از این یکی بسیار حرصم بیشتر در آمد که روی پِرِس پای خوابیده ده کیلو وزنه گذاشت
نمی دانم چند ثانیه گذشته بود که لبهای سیاهش را باز کرد و ۳۸ دندان سفیدش را یکهو به من نشان داد
حقیقتی است که در همه چیز قوی تر هستند سیاهان!
آی شبنم
شبنم شبنم… باید بگویم که چقدر از تو نفرت مندم
آخر لبهای شوهرت چه جای مقایسه دارد با باجناق زیبایش؟
گفتم شبنم
گفتم باجناق
زمانی کافه ای بود
دل های خجسته ای بود
یکی از اعراب میگفت
آن یکی از سیاهان و بوی گندشان مینالید
یکی هم راضی بود که در ایران به زنان گواهینامه رانندگی می دهند
من هم از درد زایمان میگفتم
او از همه چیز میگفت ولی بدشان را
ولی …(خنده میکردیم)
میزی بود. شمعی داشت. نیمه سوخته
با فندک … روشن اش میکردیم
از تمام بدیها میگفتیم، تمام که میشد
به هم نگاه میکردیم
می خندیدیم و اینک نوبت به خوبیها بود
اما
دیر بود
سرو کله مزاحمان پیدا میشد
آنها هم از بدیهایشان می گفتند
و…وقت رفتن بود
…
کافه ای هست
همه چیز هست
جای همگی خالی
سیگار هم ممنوع نیست
همه چیز هست
صندلی لهستانی. هات چاکلت هم هست
ژله هم هست!
منتظرم که بیاید از کار دومش
روی صندلی نشسته ام تنها! کج!
گویی میخواهم پِرزنت بشوم
از بازی نگاه ها خوشم می آید
بازی است. نوعی تفریح شخصی!
فکر می کنم همه این بازی را بلد هستند و دوست دارند
امشب باید شب دیگری باشد
پس یادداشتم را در می آورم
و در یادداشتم می نویسم تمام آنچه که میخواهم بگویم
تا اصلا” حرف نزنم
و هیچوقت از کسی بدم نیاید
این آخرین تنفرهای من خواهد بود
پاک نمی کنم هیچ چیز را
اعتراف می کنم تا یادم باشد
خداوند از بدیها و زشتی ها استفاده کرد
برای زیبایی های زندگی ام
بهمن
۱۳
پسرم در حالی به دنیا می آید
که همه جا سرد است
سرها در گریبان و دستها در جیب ها
ولی ما
خانه اش را گرم نگه داشته ایم
وقتی به دنیای ما بیاید
اول
دست های دوست داشتنی پدر
او را در آغوش میگیرد
پسرم به مادرش رفته است
در دستهای بزرگ پدرش می لغزد
غرق میشود ولی گریه نمی کند
پسرم خیلی به مادرش رفته است
نمی خواهد از آغوش گرم اش جدا شود
چه حرکاتی دارد در دستهای پدر
به من…فقط می خندد!
می گویند
لب و دهانش به مادرش رفته
و چشم هایش به پدر
هنوز چشم هایش کاملا” باز نمی شود
پسرم مثل مادرش
یک آماتور واقعی است
در دستهای حرفه ای پدر!
……………….
پسرم،
وقتی خیلی خیلی بزرگ شوی
به تو خواهم گفت که
پدرت نه فقط یک انسان دوست داشتنی،
نه فقط یک دوست دوست داشتنی،
و نه فقط صدای دوست داشتنی دارد… بلکه او
یک پَکِیج دوست داشتنی است




