بهمن
۳
I could have done more
دسته بندي دستهبندی نشده | ۲ نظر
چطور هق هق نزند این وسط وقتی تمام گلویش پر شده از تمام این صد روز فکر کردن و فکر کردن و خندیدن به آرزوهایش
به فرار از نرسیدن به آن آرزوی پیچیده شده در نسخه های دیگرانی که الان نیستند تا این بی آبرویی خنجره* اش را ببینند
مهم نیست! بریز بیرون دختر. آخرش این است که فکر میکنند تو یک یهودی بخت برگشته ای هستی که تمامی خاندانت در فهرست شیندلر بوده اند.
مگر آدمهایی که آن بالا ها نشستند چه کاره هستند؟ شاید از دوستان ملکه رانیا هستند و یا آن دورو بر ها !!!!
اگر یک پرتره از او گرفته بود و در سالگرد تاج گزاری شان هدیه داده بود، الان همان بالا نشسته بود و نه در کنار آدم نا فهمی مثل مردکی با دستمال گردن خرگوش دار و این اندازه مغرور!
اینها هم تمامش نمی کنند تا زودتر از اینجا بیرون برود و در دانه های ریز برف بترکد
اینجایی که روزی در خواب هم نمی دید این قطعه را زنده بشنود.
آن بالایی ها چه بسیار خوشبختند نه بخاطر اینکه یک روباه دور گردنشان است؛
فقط به این خاطر که اگر بخواهند بگریند، آزادانه میگریند و فکر بغل دستی شان معذبشان نمی کند.
شانس از… آوردیم که جان ویلیامز خودش این جا نیست این صحنه را ببیند وگرنه از کاری که کرده پشیمان میشد.
آقای سولیست هم تمام هنرهایش را خلاصه کرده در این قطعه بینهایت عجیب و غریب !
آمده است تا همه ببینند که او هم با ویولن و هم با گیتار این را مینوازد و هم با پیانو و هم با تارهای خاطرات یخ زده او
براستی که صدای این آخری را بهتر در میاورد.!.
صدایی که همیشه در انتهای خنجره اش هست .
……………
شرط بسته بود که می تواند آنرا بنوازد
با چه صبری پشت پنجره ایستادی و فریاد نکشیدی” دختر بس است …سرم رفت”
خودمانیم حتی برویش نیاوردی که شرط را باخته
چه فهرست طولانی داشت این شیندلر لیست ! تمامی هم نداشت
او هم تمامی ندارد
گلویش خشک شده بود و دیگر چیزی برایش باقی نمانده بود که بیرون بریزد
مردک دلم برایت میسوزد که دستهایت روی شانه هایش فقط سنگین است و بی فایده
سگی انتظارش را میکشد که مثل تو زبانش را نمیداند و دقیقا” مثل تو که نمی فهمی چه میگوید و فقط سر تکان می دهد
با این تفاوت که صدایش گوش راخراش نمی دهد که ” می فهمم سوئیتی … آرام باش سوئیتی” و هزار کوفت دیگری که راست کار دل اش نیست . نمی لغزد روی مغزش… این را هم نمی فهمی چون واژه ای ندارد برای انتقالش به تو
چقدر بدبختی که هیچوقت نمیفهمی به مادرش چه میگوید
چقدر دروغ های مصلحت آمیز برای زیبا جلوه دادن تو، برای به تصویر کشیدن مهربانی های تو
مهربانی؟ خوش باوری؟ دور بودن از توهمات دیگران…اصلا” اینها برای تو معنی دارد؟
چقدر نافهمی که میپرسی از چشم هایش” چرا مرا اینطور نگاه میکنی سوئیتی؟ “
سوئیتی توی سرت بخورد! هیچ وقت نخواهی فهمید !!! جنس فهمیدنش با تو تفاوت دارد
تویی که بعد از رسیدن به خانه یک آبجوی سیاه مینوشی و ریلکس تلویزیون تماشا میکنی
آیا طاقت گوش کردن به ادامه آن موسیقی را داری؟
معلوم است که نداری! هیچ کس ندارد در این وقت شب جز کسی که خودش رنگ شب باشد!
تو باید بخوابی مرد مغرور!
فردا روز دیگری است برای تو و برای اضافه کردن صفرهای
موجودی ات!!!!..!
…………….
من هم بهتر است بخوابم …میدانم که فردا را بر خودش تعطیل میکند و شرط میبندد …اینبار با خودش …تا کار نیمه کاره اش را تمام کند .
اینبار عکس های روی آیینه همگی برایش کف خواهند زد …مامان و بابایی که سالها می نالیدند از تمرین های وقت و بیوقتش و کسی که همیشه …حتی اینجا هم با لبخند ش روی آن لبهای براق! تشویقش میکرد… لبهای براق! امشب بر در و دیوار سالن پر بود از لبهای براق… به یاد ماندنی!
اشکی هم اگر مانده باشد فردا بدون ترس و واهمه نازل خواهد شد… شنیدنی!
خورشیدی هم اگر در آسمان باشد ضد نوری ثبت خواهد کرد… دیدنی!
___________________________________
*خنجره=همان حنجره است که به دلایل شخصی و امنیتی یک نقطه اضافه دارد.
* عکسی برای این پست پیدا نشد که قابل نصب باشد
شاید فردا
بهمن
۱
آنها با ما هستند
به ساعت نگاه نکن
من در تو هستم
بودن در تو
امنیت دارد
نمی بینند که من هستم
من
عاشقت هستم
دی
۲۳
Her Majesty
دسته بندي دستهبندی نشده | ۳ نظر
این نظر برمیگردد به تحقیقات من درباره ملکه های زشت و زیبای دنیا
از وقتی شروع شد که برای اولین بار ملکه رانیا عبدالله، بانوی اول اردن و از نظر من بانوی اول جهان را دیدم.
اولین نگاه من کاملا ظاهری بود ولی در انتهای تحقیقاتم* متوجه شدم این باطن او بوده که ظاهرش را این چنین زیبا ساخته است
او از هر نظر و تمام و کمال یک ملکه است
رانیا از جهان عرب و حتی از جهان اسلام میتواند یک نمونه و حتی یک نماینده مناسب برای دفاع از حقوق تمامی زنانی باشد که به ناحق
زیر پوشش فاسد و کهنه جهان امروز و با بهانه های زشت از صحنه کنار گذاشته شده اند
و اما نامه زیر مربوط میشود به نامه الیزابت اول به یکی از خواستگارانش دوک آنژو که برخلاف خواسته قلبی مجبور به رد او شد…فقط به خاطر اختلاف مذاهبشان
I love and yet am forced to seem to hate,
I do, yet dare not say I ever meant,
I seem stark mute but inwardly do prate.
I am and not, I freeze and yet am burned,
Since from myself another self I turned.
My care is like my shadow in the sun,
Follows me flying, flies when I pursue it,
Stands and lies by me, doth what I have done.
His too familiar care doth make me rue it.
No means I find to rid him from my breast,
Till by the end of things it be supprest.
Some gentler passion slide into my mind,
For I am soft and made of melting snow;
Or be more cruel, love, and so be kind.
Let me or float or sink, be high or low.
Or let me live with some more sweet content,
Or die and so forget what love ere meant.”
تحقیقات من از نظرات عموم مردم و برخی از همکاران خوبم و اطلاعاتی در خبر ها و اینترنت بوده است.
دی
۱۸
علم قلبی الغرام
کلمنی أحلى الکلام
عاش معایا فی الأحلام
یا حبیبی حبنی



