آذر
۳۰
خیلی خوش اومدی. کلید رو گذاشتم زیر پادَری
برو تو و از خودت پذیرایی کن، من زود برمیگردم
همه چیز برات روی میز چیدم . حسابی به خودت بِرس
یلدا جانم ببخش به خدا که اینطوری شد
من خیلی تلاش کردم که تو رو به دوستم معرفی کنم
اما برای اون یلدای دراز و کوتاه فرقی نداره
میدونم که خیلی جاها دعوت بودی و این راه دور و دراز رو به خاطر من اومدی
مهم اینه که اومدی
راستش از این که با تو تنها باشم میترسیدم
رفتم که یادم بیاد انار دون کرده با گلپر…هندوانه یخ زده زوری بایدی خریده شده
آجیل خوردن و چیز خوردن و میز خوردن حتی …. و باز خوردن و خوردن
هِر هِر کردن و کِرکِره زدن و الکی خوش بودن های کنار تو و هَمه…هِییییییییی
کاش جاده ها مثل قدیم انقدر طولانی بود که به اجبار فرهاد از دیار شیرین بود
و یا نبود
یک زبونی ، هم دردی …همکلاسی و همشهری و هم وطنی وقتی معنی پیدا میکنه که مثل برگ از درخت افتادی رو چمن های آرزوهات و داری به بالایی نگاه میکنی که بودی
به من میگه سخت نگیر
میگه اگر بخواهیم رسم و رسومات تو رو انجام بدیم که باید هر شب بشینیم و میوه بخوریم
گفتم که تو فقط همین امشب میایی
گفت که از تو خواهش میکنه که بجای امشب فردا شب بیایی
ازحرفش ناراحت نشو …شوخی میکنه
یلدا جان من زود برمیگردم تا حتما” ببینمت
نَری تورو خدا میخوام باهات حرف بزنم
یه دل سیر غیبت و حرفهای خصوصی و فارسی سلیس با تیکه کلام ها و اصطلاحاتی که فقط خودم بفهمم و تو
از همونهایی که پارسال پیرالسال تکراری و تکراری میگفتیم و خسته نمیشدیم و اونها هم تموم نمیشدند
گفتن استقلال امروز بازی داشته و حتما” امشب همگی جمع هستند و کِر کِر خنده و باز هم اصطلاحات شیرین خودمون
باز هم خنده های شیرین خودمون
من الان اگر طرفدار آ.ث.میلان باشم یا بارسلونا …خوب که چی چه فرقی داره برام؟
چطوری باید بگم …همینه!!!!!!!!!!!! اصلا” حالا که چی بشه!!!
…………………..
یلدا این تازه اولشه
آذر
۱۸
Look at the Conductor not me!!!!
دسته بندي دستهبندی نشده | ۶ نظر
لولوی سر خرمن؟
تو انگار فراموش کردی که در جمعی مینوازی که همه را من انتخاب کرده ام!
فراموش کردی که اشتباه تو قابل جبران با ساز دیگری نیست
تمامی این جمعیت اول به تو نگاه میکنند
او فقط یک اورتور دارد و چند پاساژ نه چندان طولانی
ولی تو بجای اینکه به من نگاه کنی دائما” نگاهت به اوست که بسیار دور ایستاده
این تمرکز تورا بهم میزند و این خوب نیست
این دلهره و هراس تو برای ما هم خوب نیست
برای آینده ای که باید روی آن نگاه شیرینت را بیاندازی خوب نیست
نگاه ها به روی توست و نگاه تو به فلوت زن شهر هاملین
با این کار نوای سازت را تلخ می کنی
اوقات همه را تلخ میکنی
در این قهوه تلخ و غلیظ ات شیر و شکر بریزجانِ من
شکر بریز
رهبر ارکستر کیست؟ وظیفه او چیست؟ چگونه با نگاه ها و اشاره هایش همه سازها را کنترل و هدایت می کند؟ چرا با این وجود بسیاری از مردم در این فکر هستند که او در میان نوازندگان کار خاصی انجام نمی دهد؟
آذر
۱۸
My first Lord’s Supper
دسته بندي دستهبندی نشده | ۲ نظر
شام خداوند یک یادآور است
یک سمبل از ارتباط ما با خدا در حال حاضر
یک قول ..نان و شراب
یک یادگاری از مسیح و اعلان دوباره و دوباره
به شما میگویم که دیگر از این شام نخواهم خورد تا زمانی که در ملکوت خداوند مفهوم واقعی آن جامه تحقق بپوشد”
این نان بدن من است که برای شما قربانی خواهد شد و این شراب خون من است که برای نجات شما ریخته میشود
این عمل را به یاد من بجا آورید “
….
و اولین شام خداوندِ من انجام شد
پیمان بعد از پیمان بسته شد و نشانه هایی که میگفتند امشب تو مهمان مخصوص او هستی
که به اسم تو را دعوت کرده و بدون هدیه هیچکس از اینجا بیرون نمی رود
شکر ای خداوند برای زیبایی هایت ، برای نیکویی ات و برای آرامش و همراهی ات در این تکه زمین سرد
که تو همیشه و همه جا با من هستی ، تنهایی هایم با تو، پیمان دوباره ام با تو، شیرین تر از همیشه
برای این شام و لحظات پس از آن بسیار بسیار متشکرم
دقیقه هایی که به ساعتها میماند و به سال رسید
بوی عطرش تا هنوز نیز مانده با همان طراوت و همان احساس در همین دست های گرم
و این گرمی نیز از توست ، همه چیز از آن توست
شکر ای پدر که در اراده تو سنگی که معماران دور می اندازند سنگ اصلی ساختمان خواهد شد که کارهای تو عجیب است و وعده های تو اَمین
………………………………………………..
” ای تمامی زمین خداوند را تسبیح بخوانید! ای تمامی قبایل، او را حمد گویید! که رحمت او عظیم است و راستی خداوند تا ابدالاباد
مزمور ۱۱۷
آذر
۱۲
تشکر کتبی برای همیشگی بودنت
دسته بندي دستهبندی نشده | ۱۷ نظر
انصراف های من آبکی است
مثل همین قطره های نقره ای باران
درد و کوفتگی و کبودی، همیشگی و باقیست
چقدر امروز هوا سرد شد
همه چیز بلند تر به نظر میرسد
همه چیز جز سایه من… لمیده جلوی پنجره
آنروز چه سوژه خوبی به نظر می آمد
دلم فقط برای تو تنگ میشود، چرا؟
هر کدام از این غولهای چراغ که می آیند و میروند
از ۱۸۷ هم بلند ترند!!!
با لبهای گوشت آلودشان ولی نه زیبا
با لهجه هائی که گویی آلوئی در دهانشان است
با دروغ های ساده لوحانه
و سفید شدنشان را که ندیده ام هنوز!!!
فقط دلم برای تو تنگ میشود، چرا؟
هر چه بیشتر میمانم کمتر فراموش میشوم
بهانه گیری هایم کمتر نمی شود
برای همزبانی دلم تنگ نمیشود
برای ترک سیگار تنگ نمیشود
تا کی میتوانم سر قولم بمانم…تا ۳۰ متر جلوتر
ته همان خیابانی که دونات میفروشند به زور
شلوغ و پر از دود های رنگی
سیگاری نباشی که بیشتر ضرر می رسانی به ریه هایت
اینجا هم دلم فقط برای تو تنگ میشود………چرا؟



