روزی پسری بود لاغر اندام و …که
……………………………………………………………………
پدرش او را از ارث محروم کرد …و نامش راپاک کرد از سجل حتی
پسر به دیده منت پذیرفته، د ست پدر را بوسید و رفت
با این کار پدر موافق بود چرا که میدانست دیدن او برای پدرش عذاب بود
پدر فرزندانی داشت آرام و منطقی
فرزندانی که برای جیره هفتگی و نان کفاف آنروز قصیده ها در مدح پدر میسرائیدند
و به نوبت پیش او رفته و خود را ارائه میکردند و میستاندند آنچه میخواستند
آخرین پسرش اما
نمیتوانست بگوید به غیر از راستی
و نمی نشست در جمع جز به دست راست پدر
و اگر جایش خالی نبود قرار نمیگرفت
پدرش در جمع همه را ستایش و تقدیر میکرد ولی پسر را در تاریکی نوازش میکرد و هدایایش را با چاپاری بی نام و نشان میفرستاد
بارها پدر از او خواسته بود که هوای دیگر فرزندان را داشته باشد بلکه نرنجند و پدر بماند تنها بدون مدیحه سرا
مثل نوروز که همگی رفته بودند و فقط پدر بود و پسر در آغوشش
اما او را هر چیز که میرنجاند مهم نبود برای پدر و بسیار هم خوب شاید
بلکه سرش به سنگ بخورد و آدم شود روزی
و حالا … پدر پرونده او را پیچیده بود
دیگر از این همه شفافیت پسر به تنگ آمده بود و پسر همچنان همان جایگاه را میطلبید و از خواسته خود صرف نظر نمیکرد
آری اینگونه شد که دیگران با انگشت او را نشان میدادند و میگفتند : دیدید بارش را گذاشت روی کولش و رفت
آخر هم به جایی نرسید …دیدید چه رسوا شد و دست خالی برگشت
صدای دیگران قطع نشد حتی در آخرین قدم گذشتن از دروازه شهر
او حتی آن صدا ها را هم دوست داشت چون با آنها قدم های تند تری بر میداشت و در تصمیم خود ثابت قدم میماند
آنسوی دروازه دیگر خبری از پچ پچ های زنانه نبود و تهدید های کودکانه
خبری از دروغ ها و نوازشهای مصنوعی پدرانه هم نبود گر چند که لذتبخش بود
دود اجاق خانه از دور میگفت که زندگی در خانه پدری در جریان است
قهقهه های بلند مستانه پدر و فرزندانش هنوز هم شنیده میشد
و لبخند همیشگی پسر هنوز از بین نرفته بود
میدانست که پدر ذاتا” او را دوست دارد و به خیلی دور نگاه کرد
در فکر کشیدن بهترین طرح زندگی اش بود تا کاری برای فکر نکردن داشته باشد
اولین چیزی که کشیده بود پدرش بود نشسته در میان جمع و شاعره ای که میخواند …شعر هایش کهنه بود و آشنا ..گویی که دزدیده بود از جایی و پدر مست این را نمیفهمید و دائما” تمجید مینمود
همیشه از این میترسید که تمجید های پدر روزی تمام شود و او برای همیشه بی نصیب بماند
و این روز بالاخره رسیده بود
نمیدانست رنگ پیراهن شاعره باید چه باشد
سبز؟ صورتی؟ صدای پشت سرش میگفت … سفید
صحبت کردن با غریبه ها قدغن بود
این قانون خانه بود …خانه پدری
خانه ای که دیگر نه در آن جایی داشت نه حتی اجازه ورود..نه قانونی برای اطاعت
پس برگشت
نگاه تحسین آمیزغریبه ! همان چیزی بود که مدتها آرزویش را داشت … رنگ سفید را از غریبه گرفت
و به تمام نقش رنگ سفید زد برای زمینه طرح تازه زندگی اش

من که میگم اصلا” گله نکن
هر چیزی و هر اتفاق بدی رو به دیده منت بپذیر تا وقتی تو این چرخه هستی
..لیمونادت رقیق میشه چون داره یه جای دیگه غلیظ میشه
کارتو از دست میدی چونکه یه جای دیگه برات صندلی خالی شده
پاک میشی چون یکی دیگه داره تورو مینویسه
فقط باید به این حقیقت ایمان داشته باشی که چرخه برای تو میچرخه
اونجایی که پول بیشتری میدی مطمئن باش که جای دیگه ذخیره میشه
از اونجایی که محبتت رو میریزی توقع برگشت نداشته باش
جوابی که اون میخواد بده برای تو خیلی کم هست
…آسمونی برو جلو… آسمونی فکر کن و آسمونی ببین
از عشق دیگران ناراحت نشو و براشون آرزوی خوشبختی کن چون عشق تو توی چرخه به دنبال ات میگرده
دو سر بار نکن و اگر بار کردی منتظر باش تا دو سر باربشی ..اشکها رو قبلا” بریز
از دروغ خوشت نمیاد با کلمات به نفع خودت بازی نکن
وقتی دل کسی رو میشکنی …رد شو و برو ! تیکه های شکسته اش رو وصل نکن و این افتخار رو به کس دیگه ای بده چون هیچوقت از یادشون نمیره بوی دستهای تو
قانون زندگی را برای خودت بنویس و به قوانین زندگی دیگران احترام بگذار
در شادی دوستان شاد باش و کلا” گله نکن
………………………………………………………………..
این مطلب رو برای دوستان راه دور و نزدیک و آشنایان و مدیران خوبی نوشتم که به من یادآوری کردند ….همیشه نمیشود خندید و بستنی لیسید

اون دستمال ابریشمی یادته؟
دستمالی که باهاش خون دل هات رو پاک کردی و انداختی تو حیاط همسایه روبرویی
چند روز پیش گربه همسایه دیوار به دیوارشون انداختش تو آشغالی سیستم مکانیزه
یه افغانی اونو برداشته و شسته ، اما لکه اش هنوز وفادارانه هست
میگه همینم برام زیادیه
ببینم ؟ گریه برای چیه؟ …نکنه الان باید بیاد از تو رضایت بگیره؟

تولدی دیگر
سالی دیگر با فراموش کردن خاطرات سرد گذشته
زیبایی هایی که در سادگی و پاکی جمع شده برای روز مبادا
و کسی چه میدانست
پله های پر التهاب دیروز، امروز به پاگرد آرامی میرسد
افتادن یوسف در چاه ظالمانه است اگر مانند استخاره
آن صفحه باز شده را بخوانیم فقط
و تفسیر پشت تفسیرهای شبانه ما را نیاز نبود
تنها اگر کتاب را از ابتدا تا انتها به ایمان میخواندیم
که عاقبت تو شدی عزیز این وادی ترک خورده مصری
با آرزوی
ورقی تازه بدون قحطی طعم واقعی دوست داشتن
شروعی نو با بخشیدن برادران سرگردان اما دوست داشتنی
و چرخش تند ثانیه شمار ساعت رهایی زندانی بیگناه
دوست خوب ما ….تولدت مبارک

قورباغه ها در مطبخی …قورباغه های خوشمزه…اما یکی شون سر سفره نمیرسه
آشپزباشی با دستهای گرم اونها رو نرم در آغوش میگیره
دیگ آب سرد حاضره و شنا تو آب سرد چه کیفی داره
شادمانه دست و پا میزنن و با گرم شدن آب قیلی ویلی میرن
دستهای درشت و گرم آشپزباشی آتیش زیر دیگ رو روشن کرده بود
یکی از قورباغه ها در یک زیرآبی آتیش رو حس میکنه
با یه جست از توی دیگ میپره بیرون و دستهای گرم آشپزباشی دوباره اونو برمیگردونه سر جاش
قورباغه تنبل هنوز داشت قیلی ویلی میرفت و زیر لب ابو عطا میخوند …من یه عاشق واقعی ام
قورباغه باهوش دوباره جست زد و پرید بیرون
این بار افتاد توی پارچ آب یخ و ترک خورد
دستهای گرم آشپزباشی هم دیگه فایده ای نداشت
قورباغه ترک خورده قابل خوردن نبود
ترکها عمیق شدند و قورباغه با درد عمیقی شکست
اما خوشحال بود چون
قورباغه توی دیگ هیچوقت این درد رو نمیکشه و به تدریج میمیره

شباهت فقط در تاریخ آن دو بود و تفاوتی هم بین مهمانی آقای .ش و خانوم.ب با کنسرت اروسمیث نبود شاید فقط یک تفاوت عمده … وجود خورشت قورمه سبزی
حس آزاردهنده آن پنجشنبه شب فراموش شد با قدرت انتخاب بد و بدتر خانه نشینی را که نیستم اصلا”…دور بودن …نبودن تحملی میخواهد بس محال
لذت بخش تر بودن شرکت در کافه سوسن تا صدا از دور شنیدن
گناه مخفیانه آدمها و میل به آزار به جهت تربیت گربه خانگی
توجیهات میل به گناه آزاردهنده تا کی و تا کجا؟
تاوان گناه به این زیبایی را چه جوری؟
قربانی شدن دو بره پاک … کم و غیر قابل قبول
اما برای او همه چیز ممکن
چه حکمتی است در بخشیده شدن و احساس آرامش
نه به لیاقت و خواست ما
بلکه به سبب فیض
که بسیار کوچکتر از آنیم که لایق این آرامش باشیم