ماهیتابه شسته نشده قبل سفر فقط یه ماهیتابه کثیف بود

مسافربرگشته و ماهیتابه نشسته روی کثیفی ها رو با پنبه سبز پوشونده

چند روزی میگذره … پنبه های سبز بیشتر و بیشتر میشن

مسافر از سفر برگشته منتظره تا ببینه بالاخره چی میشه

دیشب ازش پرسیدم تا کی منتظر میمونی ؟

لبهای چاق رو با خونسردی باز کرد و گفت

تا وقتی که مجبور بشم بندازمش دور

این دیگه قابل استفاده نیست

……………………….

ساعت از دوازده گذشته

از همون زاویه پایین به بالای دوست داشتنی و یه کمی کج نگاهم افتاد بهش

نزدیک به سی سال کسی کاری به کارش نداشته

و انگار که دیگه قابل استفاده نیست

ساعت از دوازده گذشته

ولی من تلفن رو بر میدارم

فکری که به ذهنم رسیده باید تایید بشه

ساعت از یک گذشته

هر دقیقه یک تازگی

یک ساعت نگذشته هنوز و

…من عاشقش شدم

خیلی ساده میبینه ولی حرفه ای

در کمتر از ۱۲ ساعت

از “وان دی مارک ۲″ رسیدیم به “لوبیتل ۲″؟

لوبیتل ۲ هنوز عاشقانه میبینه و

هنوز قابل استفاده است

……………………….

با تشکر از شبی و استاد شیرپلنگ که حتی بعد از نیمه شب هم منو تنها نگذاشتند

وبرای این همه ایده نو

دوستتون دارم

تنور….جشن عظیمی است

تا تشنه نباشی ،لذت آب یخ رو نمیفهمی

آلتو ….باید سراییم

وقتی آب یخ از گلوت پایین میره… حکمت تشنه بودنت آشکار میشه

سوپرانو….سرودها بهر خداوند
تشنگی ات که برطرف میشه خدا رو شکر میکنی و دوست داری تشنه و تشنه تر بشی
……………………..

امروز روزی است برای تو

حکمتی هست در این تشنگی
برای تو

از تشنگی لذت ببر

اما چون آن مدافع که از نزد پدر برای شما میفرستم بیاید ، یعنی
روح راستی
که از نزد پدر می آید ،او خود درباره من شهادت خواهد داد
………………………………………………………
به پنطیکاست رسیدیم …روزهایی بس غریب برای شاگردانی تشنه که تازه با منجی قیام کرده خود وداع کرده بودند، شاید در ذهن آنها هنوز برقراری پادشاهی خدا چندان دور و دست نیافتنی می‌نمود که حتی برخاستن عیسی از میان مردگان نیز دردی از آنها دوا نکرده بود

در یک شوراهای حل اختلاف شنیدیم که

………………………………..

شاهد شما قابل قبول نیست خواهرم …شاهد باید اعتقاد داشته باشه و وضو بگیره و قسم بخوره

اگر باقی شاهد ها هم این شکلی هستند اینجا نیار خواهر من

قسمت چپ مغزم از قسمت راست مغز حاجی آقا پرسید:ا شما … شما از کجا فهمیدید من اعتقاد ندارم؟

چشم چپ حاجی که از بالای عینک به چشم راستم نگاه میکرد گفت: این خواهری که بغل من نشسته اعتقاد داره …ببینید شما حتی لب پایینش رو هم به زور میبینید

مژگان چشم های بالایی هم اصلا” دیده نمیشه …این خواهر یکرنگه و سراسر در حریر سیاه پوشیده شده

اما شما هر قسمتت یک رنگی داره …شما الوانی خواهر من

در حالیکه دو لب بالایی و پایینی بطور هماهنگ شروع کردند به خواندن آیاتی که گویی طلب مغفرت بود برای من از صاحب اعتقادات …ادامه داد

به این میگن خانمی معتقد! بله به این میگن الگوی اعتقاد

مغز چپ فضول من دوباره: اعتقاد به چی حاجی آقا؟

دست چپ حاجی آب پاکی رو ریخت رو دست راستش که…الان وقت جواب دادن نیست

خدا منتظرته … وقت نمازه

خدا منتظر شاهد بی اعتقاد نبود

زیرا که قبلا” اورا در آغوش گرفته بود

………

در یک شورای حل اختلاف دیگر

…………………………..

شما یه خونه رو به دو نفر فروختی ،قبول داری؟

مرد چاق شکم گنده جواب داد … بله و اشتباه کردم

شاکی اولی که اگه کارد میزدی خون سبز سیدی ازش در میومد بلند شد و گفت :همین؟

من تو این خونه زندگی میکنم… الان باید چیکار کنم؟ اصلا” من از این عفریته شکایت دارم

ایشون نباید مال غیر میخرید

رئیس شورا خریدار دوم رو احضار کرد

من اصلا” خبر نداشتم ، فروشنده خودش ازمن خواست که اینجا رو بخرم و کلی برای اینجا تبلیغ کرد…حتی پرسیده بودم که قبلا” کی اینجا زندگی میکرده جواب این بود که سه ماهی میشه که این خونه خالیه فقط برای شما ! من وقتی فهمیدم که معامله تموم شده بود و من یک ماهی بود که وسایلم رو چیده بودم …اونم به لطف همین خانم … وگرنه اگه ایشون پیگیر نبود
من هیچوقت نمیفهمیدم
وقتی هم که به فروشنده گفتم جریان چیه ایشون گفتند این خانم دیوانه است و فکر میکنه که صاحب خونه است و هر جا که من هستم این میاد یه سنگ میندازه ولی چون تعادل روحی نداره هر چی گفت شما بگو تو درست میگی تا من با پنبه سرشو ببرم …اون خیلی آبرو میبره و من نمیخوام کار به اونجاها کشیده بشه….همین

همه به سمت فروشنده شیاد نگاه میکردند…یه حرکت به خودش داد وبا مظلومیت گفت : من قبول دارم که اشتباه کردم اما نمیدونم الان باید چیکار کنم …از یه طرف هم نمیخوام دل کسی رو بشکنم

بازهم وقت نماز رسیده بود …پرونده نیمه کاره رها شد که خدا منتظر همه بود جز خریدار دوم

….زیرا که خدا خیلی وقت بود خریدار دوم رو در آغوش گرفته بود


ناتالی بی درد و رنج میخواند…انگار تا کنون دلش را هیچکس نشکسته بود و این عجیب بود…صدایش که بالا میرفت و تو نا خودآگاه بال پرواز درمیاوردی …به جایی میرفتی که جماعتی عظیم از هر ملت ، هر قوم و قبیله ای را پیش رویت میدیدی
غیر قابل شمارش

همه ایستاده بودند جلوی تختی که بره ای بر آن نشسته بود…همه لباس سفید داشتند و همگام با ناتالی میخواندند …. با شاخه ای نخل در دست و ….ستایشگرانه مینواختند و میخواندند

ناتالی و شش فرشته دیگر جلوی تخت زانو زدند و صداها قطع شد…اما قدرت اینکه چشمم رو باز کنم نداشتم … مرد پیری از من پرسید : اینها کی هستند؟

گفتم : شما که لباس سفید بر تن کرده اید بهتر میدانید آقای من

گفت: اینها کسانی هستند که از عذاب گذشته و لباس هایشان را در خون بره شسته و سفید کردند

ناتالی در پیشگاه تخت نشین بود و هرگز گرسنه نمیشد و نه تشنه…نه گرمای سوزان

تخت نشین هر قطره اشکی را از چشم او پاک میکرد

نیم ساعت سکوت و سپس شیپور ها نواخته شد

همچنان صدای ناتالی و کلماتش بی درد بود

…..

اینک مسکن خدا با آدمیان است

او با آنها ساکن خواهد شد

و خود خدا با ایشان خواهد بود

او هر اشکی را از چشمان آنها پاک خواهد کرد

…..

در بین صداها ، صدایی بی ربط و ناهمگون شنیده میشد

او چه اصراری داشت برای خواندن

در این فکر بودم که ناتالی دستم را فشار داد

محبت گرمی در وجودم احساس کردم که هرگزمثل آن ندیده بودم

گفت : با من بخوان
…..

تو عادلی در این حکمها که کردی..تو که هستی و بوده ای…؟

دیگر هیچ صدای ناهمگونی شنیده نشد

ناتالی بی درد و رنج میخواند انگار تابحال کسی دلش را نشکسته بود …و لی دیگر عجیب نبود

رابطه

دسته بندي بازی | ۳ نظر

رابطه از هر نوع وشکلی مسخره است
خصوصا” وقتی یکی از طرفین مثل سگ و مثل آب خوردن دروغ بگه…و هر ماه برای جبران اونها زمان بخواد

آدمها ظرفیت حتی یک سلام و حتی دوست داشتن را ندارند
مخصوصا” آدمهایی که با هر کلمه زود خام میشوند و آماده برای هر نوع خدمتی …کسانی که میشه باهاشون قایم موشک بازی کرد و وقتی بازی رو تموم میکنی بازم با همون لبخند همیشگی آماده بازی مجدد

همه تمامیت خواه هستند و کمال گرا
مخصوصا” آنهایی که تمامیت یک شخص را میخواهند و میخواهند فقط با او به کمال برسند…کسانی که به دنبال تمام ناتمام خود میگشتند در طوفان و سیل …غافل از اینکه او تا نیمه شب در بستری گرم آرمیده بود

تنها آدم بی مسولیت جهان من هستم
نه اینو دیگه خودم هستم البته در برابر احساس بیچاره …خوب میخواستید بزاریش رو طاقچه عدالت مامانم
تنها آدمی که گناه کار نابخشودنی است
نه نه شینوبی تنها گناهکار نابخشودنی این شهر است تنها آدمی که گناه و کار نابخشودنی است این شینوبی مامانی تاریخ مصرف گذشته است…تازه جرمش هم سنگین است و خوابیدن با کسی که فکرش در جای دیگری خواب میدید !باید به فکر یک فلسفه فوری(یا همان سوراخ فوری)بود

چراغهای رابطه کیلو چند؟
تایمر دارش ارزون تره …شما هم که مخالف ماهواره و گرون فروشی هستی خوب بروید چراغ های چینی ارزون بخرید از همونهایی که میگفتید بخاطر عدم تعادل روحی شون میخواهید در اتاق کثیف و شلخته وارتان فقط نصب باشند
این رابطه تقدیم به دوست نژادپرست بدبین

برای اینکه بدونیم که یک سیاه آمریکایی چه بویی میده که لزوما” نباید باهاش خوابید …میشه از افراد

مختلف سوال کرد .و اونها به راحتی بهت جواب میدن که ما نمیدونیم چه بویی میدن …مگه بو میدن؟ و

در آخر اذعان میدارند که تاحالا با یک سیاه آمریکایی نخوابیدن بلکه این روز ها کلی چینی ارزون

قیمت تو دنیا هست و کسی لازم نمیدونه که حتما” با یک نژاد درست و حسابی بخوابه…من فرودگاه رو خیلی دوست دارم…حد اقل یه سیاه

حالا نه آمریکایی میبینی و دلت باز میشه …البته این سیاهی که دیروز دیدم با خانومش بود…و نشد بوی

قدرتمند شواحساس کنم

دفعه قبل هم دیر رسیدیم و رفته بودن تو…از پشت شیشه هم بویی نمیومد

ناراحت نیستم چون فرودگاه درش بازه و رفت و آمد در اون جریان داره

سلیقه ها مختلفه …یکی آش رشته دوست داره وحتی به من تعارف نمیکنه

یکی کباب عشق رو میفروشه به خورشت قزن قرتک شیرازی!و…اون یکی به جای اینکه از یه گربه

وحشی عکس بگیره میره سراغ دخترک دهاتی کنار گل که تو نمایشگاه کتاب به دنبال یار میگرده

و اونها میشن مدل دوربین ۶ مگا پیکسلی ایسر چون لیاقتشون بیش از این نیست

برای تست این نوع دوربینها میشه مدل های زیادی پیدا کرد

تا چند گاه دیگه همه چیز عوض میشه و گربه از سیاه آمریکایی بدون گل عکس میگیره و هر کسی که

نگاه میکنه قند توی دلش آب میشه

و دوباره باید بگم که سلیقه ها مختلفه…واگر سلیقه ها مختلف نبود سامسونگ چطوری مشتری جمع میکرد

و خدا رو شکر که خدا وند جهان سومی هارو زیاد آفرید تا دچار دپرشن نشوند

همه با هم سرشونو بکنن تو آخور لجن و کیف کنند از با هم بودن

شاگرد مغازه ایرانی با شاگرد ساندویچی چینی مک دونالد

بوی بد دهنش بخاطر غذای گند اونهاست که وقتی به دروازه قرآن میرسی تازه میفهمی منشاء این بوی بد از

کجاست…بوی دخترهایی که به بهانه درس خوندن تو خونه سارا اینا از زیر دروازه قرآن ردشون کردند و… زیر کارگرهای عسلویه خوابیدند و همون ها مادران امروز شدند و چه نجیب و آه …راستی بهت گفت یا نگفت که

دیگه دوست پسر نمیخواد بلکه یه پسر میخواد

کجای این زمین باید باشم ….انتظار سخت برای فرار از این لجنزار و

این اختلاف سلیقه! و

خوشحال ترم

که انتخاب نشدم برای زوم لنز تو و دستهایی که میلرزه

که من !…مدل عکاس حرفه ای هستم

من برای رفتن جلوی لنز آغشته به انگشتهای درشت سیاه امریکایی با هر بویی انتظار میکشم

تغییر را میپذیرم وامضای آسمانی را

امروزبعد از مدتها فراموشی… دوباره در قصر پدر …پشت پنجره نقره ای رو به کوه بلند

انتظار اراده پدر آسمانی ام را جشن میگیرم

و از تمام کسانی که به من در این فراموشی کمک کردند تا لحظات شاد گربه ای داشته باشم کاملا” متشکرم…………بله متشکرم و

واقعا” می ارزید که من بجای رفتن به کلاس بشینم و اینهارو بنویسم؟

می ارزید که امروز برای فکر کردن به رفع دلتنگی احتمالی مسافرم… تا ظهر

تو رختخواب پر از بوی دلچه بدون گابانا باشم؟